|
زباله ها راضی اند اینجا باید وطن باشد اما شهرمن خانه من نبود + نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388 10:32 توسط نرگس |
انگار کوچه ها در پرت کردنم به جایی دورتر از خودم بااستعدادترند گاهی آنقدر دور بودم که دست هیچ کاغذی مرانگرفت٫نرسیدم... پشیمان روزهای نیامده شال گردن هشت سالگیت رامیبافم. *********************************************************** دم اسبی موهایش رابست آدم برفی انگشت آخرین گلوله که قلقلکش داد پیراهنت را حکایت تازه ای نیست برف چشم میگذارد و بهار پیدا نمی شود + نوشته شده در سه شنبه هفتم مهر 1388 16:11 توسط نرگس |
زرد٬تولستوی ٬دکارت ٬موتزارت ٬نه! باهیچکدام نمی شود تورا کشید می روم روی کارون ٬ااااا... فریاد می کشم تا برسم روی زمین ٬اما پرت می شوم در دیروز٬ فردا و تکه های خودم را جا میگذارم روی تمام صندلیهای باتو..... میشوم کوبیسم خنده دار همه..... چقدرهوا روی تیک تاک امروزم سنگینی کرد و تونگاهم نکردی که من توی دلم بگویم میگوید:ترس ندارد آب! برای من اما فاصله همیشه تجربه ای بیهوده بود... همان تجربه ی بیهوده......... من آمدم اماروی تمام صندلیهاراپوشانده بودند.......... من آمدم اما روی آسمان هیچ پرنده ای چیزی نکشید ورفت........ پی نوشت :ساعت ضدآب خواب کسی رانمی بیند + نوشته شده در یکشنبه هفدهم خرداد 1388 21:22 توسط نرگس |
دیروز میشوم در روز با زغالی که شست دستخط باران را ************* تقدیم به بلندای روح تو مژگان می خواست روی بوم تو بنشانیش٬ غروب تو کم کنی هجوم پریشانیش ٬ غروب می خواست سمت آبی چشم تو گم شود در آرزوی آنکه نمی رانیش ٬ غروب دلتنگ می شوند بدون تو سقف٬ جنگل٬درخت و کلبه ی بارانی اش٬غروب هی شعر می شود که تو را زندگی کند نقاش می شود که بمیرانی اش ٬غروب نقاش دستهای تو ٬هر روز و گاه تو می خوانی و گاه نمی خوانیش٬غروب پی نوشت:بی خیال قافیه میشوم وقتی در حجم واژه نمی گنجد... + نوشته شده در سه شنبه بیستم اسفند 1387 11:53 توسط نرگس |
سقوط که می کنی تازه می فهمی آنقدر پنجره وپرنده می تواند جای تو را بگیرد که برای رسیدن به انتها مجبوری اشتباه آمده باشی انتها ابتدای راه بودومن امروز ۲۲سال می شود که از انتهایی که مرا می شناخت گذشته ام... باران می پرد در گلوم واین یعنی سالهاست از خیانت پنجره گذشت پنجمین فصل... پی نوشت: من هنوز با دهان باز می خوابم... + نوشته شده در چهارشنبه دوم بهمن 1387 20:44 توسط نرگس |
عاشقانه تر می شود بارانهای بی موقع قرمز وخواستگاری خانه های بی شناسنامه با دسته بمبهای خوشه ای خوش یمن می شود داماد عروسهای مرده شد ضحاک که باشی! برقص این عکسهای یادگاری شرم ساعت است از بازگشت چکمه های مصلح باچترکه نمی میرند می میرند؟
+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم دی 1387 20:25 توسط نرگس |
چوب کبریت پرت که میشود دیوارمی ماند وخطوط عمودی که گیر می کند پشت پلکهام خواب بیخبرست از ترس ارتفاع بگذار بخوابم در شمارش خورشیدی که اینبارسقوط نمی کند بگذار بخوابم در آزادی علفها در دین جاده به گامهای سبز تو که از سرنوشت بلندتری ...
پی نوشت:نه این جاده سبز نیست گامهای توست که سبز میشود + نوشته شده در چهارشنبه بیستم آذر 1387 18:19 توسط نرگس |
زردشد دیوانه در باغچه ای که پیر می شودهمین ساعت پنج وپنجاه و یک دقیقه به وقت تلخ قهوه و تکثیر ابدی در کوله پشتی هفت ساله ای که از بابا نان داد چیزی نمیخواهد جز بابایی که همیشه زود باز نمیگردد مانده ام میشود این که زل زده بردارد کلاه زردش را وسلام کند به ما که سالهاست ایستاده ایم ساعتها را بترسانیم...
+ نوشته شده در دوشنبه چهارم آذر 1387 15:54 توسط نرگس |
ضرورت بودم اگر جای دیگر کسی برای تو حتی شادم شبیه سوزن ته گرد زیر دگمه ات حالا اگر از یاد برده بودمت همین چهل ثانیه که گریستم چهارصد بارمینویسم: پیله ای که افتاد در اتفاقهای فراموش شده پروانه ات کرد شعبده باز پیله ای.. فراموش شده... .... پروانه ات کرد.... پی نوشت:نامه ی بدی بود اگر بگذار پای دیوانگی زمستانی + نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387 22:45 توسط نرگس |
در من سردخانه ای بیخیال از تختی که دندانهایش را جویده است ساعت گام می پوشد خبری نیست اما از آخرین بیماری که گریخت به اولین سطر + نوشته شده در یکشنبه دوازدهم آبان 1387 12:49 توسط نرگس |
|